|
گر گرفته بودیم باران ناجوانمردانه شلاقمان می زد و زمین در تب بی فردایی می سوخت به چه گناهی ! خورشید دارد میمیرد
درست مثل آب راکد داریم توی خودمون گند می زنیم از اومدن آفتاب تا رفتنش که بیست وچهار بار در شصت دقیقه رقاصکهای لخت وعور دور خودشون چرخ می خورن
وقتی باران می بارد خورشید می خندد با خنده هایش من را به ابرها می دوزد سوز عجیبی درونم می پیچد و لرز می ریزد توی بدنم اما به حرمت باران به روی خودم نمی آورم دستهایم را پس نزن و به کلاغهای بی آبرو که از بوق ماشینها هم ابایی ندارند سلام کن
|
آ نکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
Home
|