تبليغاتX
آدا

آدا

ادبی

گر گرفته بودیم باران ناجوانمردانه شلاقمان می زد و زمین در تب بی فردایی می سوخت به چه گناهی !

خورشید دارد میمیرد

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت1:4توسط فرزانه سعادت نصری | |

درست مثل آب راکد داریم توی خودمون گند می زنیم از اومدن آفتاب تا رفتنش که بیست وچهار بار در شصت دقیقه رقاصکهای لخت وعور دور خودشون چرخ می خورن

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت0:15توسط فرزانه سعادت نصری | |

وقتی باران می بارد خورشید می خندد با خنده هایش من را به ابرها می دوزد سوز عجیبی درونم می پیچد و لرز می ریزد توی بدنم

اما به حرمت باران به روی خودم نمی آورم دستهایم را پس نزن و به کلاغهای بی آبرو که از بوق ماشینها هم ابایی ندارند سلام کن

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت23:20توسط فرزانه سعادت نصری | |